|
این مطلب رو از یک وبلاگ برداشتم بااجازه اقاسعیدوهمسرمحترمش
نوشتم نامه اي بر برگ انجير شدم سرباز بدبخت عجب شير
نوشتم نامه اي بر برگ انگور شدم سرباز و گشتم از وطن دور
به خط کردن تراشيدن سرم را لباس ارتشي كردن تنم را
خداوندا ببين احوال مارا كلاغ پر مي برند گروهان مارا
چرا مادر مرا 20 ساله كردي در اين شهر غريب مرا آواره كردي
الهي مادري پسر نزايد اگر زايد عجب شيرش نيايد
گروهبانا مرا بيچاره كردي لباس شخصي ام را پاره كردي
گروهبانم چنان زد زير گوشم خيال مي كرد كه من سبزي فروشم
شدم سرباز نيروي زميني غذاي هر شبم شد سيب زميني
به ترمينال عجب شير چون رسيدم صداي طبل و شيپور را شنيدم
به دل گفتم كه اين طبل نظام است 2 سال شخصي گري بر من حرام است
به اردو ميروم با كوله پشتي به ما چاي ميدهند و نون خشكي
لباس ارتشي رنگ زمين است مخور مادر غم دنيا چنين است
شبي در پادگان بودم نگهبان دمي خواب و دمي گريان و پريشان
الهي خير نبيند سرگروهبان كه امشب باز مرا كرده نگهبان
نگهبانم نگهبان دم هنگ ستاره ميشمرم با يك دل تنگ
به حق ماه و خورشيد و ستاره اميدوارم كه برگردم دوباره
|